پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
چله
نوشته شده در پنج‌شنبه 06 آبان 1395
بازدید : 550
نویسنده : dizajkhalil

عمرتان صد شب یلدا و ایام خوش

هدف فرهنگ نویسی نیست فقط قصد تبریک داشتم:

دیزج خلیل دارای مردمی مهربان و صبور است و آداب

و رسوب کهن را هنوز می توان در آن دید   از جمله شب یلدا

( چله گجه سی) است که هنوز در بین این جمع زنده نگه داشته شده

و بر این باورند که این شب از عوامل جمع شدن فامیل و دوستان

به دور یکی از بزرگان خانواده و باعث مسّرت وشادی واحترام

به بزرگان واموزش کوچکترها به رعایت احترام و همچنین

شنیدن خاطرات و تاریخ و صله رحم بوده و دارای ارزش

معنوی است .و خوردن هندوانه را عاملی بر بی اثر

کردن سرما در طول زمستان می پندارند.

 در این شب برای نو عروسان و

داماد ها و نامزدها هدایایی

تحت عنوان چله طبقی

تهیه ومحترمانه به

خانواده عروس یا داماد

هدیه می گردد، محتویات این طبق

یا خنچه معمولا شیرینی ، میوه های فصل

،هندوانه ،پارچه ،هدیه خاص است که با جشن و

سرور در منزل تحویل میدهند و مادر داماد یا عروس

نیز در مقابل این خنچه اقدام به هدیه دادن به آورنده طبق

می کند ( مانند پول نقد ، چوراب و دستمال و...) و ازهمراهان

نیز پذیرایی می نماید.در منزل بزرگان سینی هایی که حاوی

هندوانه ، آجیل ،گندم برشته ، لبو،حلوای گردو ، سنجد ،

کشمش و... آماده است تا میهمانان را پذیرایی کنندو

با قصه هایی از کوراغلی ،حسین کرد شبستری ،

تاریخ خانوادگی ، تاریخ گذشتگان ، شاهنامه ،

بیاتی ها ، سعدی وعبرت ها و مثل ها ،

داستان های اصلی و کرم شب یلدا

را به سر می کنند . شور انگیز

ترین لحظه  لحظه بریدن

هندوانه توسط بزرگ مجلس ایت که شادی مضاعف می گردد.

مراسمات شال اندازی از رسوم قدیم  محسوب می شود.




فرزندم
نوشته شده در پنج‌شنبه 06 آبان 1395
بازدید : 579
نویسنده : dizajkhalil

 

بسمه تعالی

تقدیم به اول مهری ها به مناسبت هفته دفاع مقدس

فرزند وطن ،آتیه ساز کشور شنیدم در انشای سال گذشته ات  نوشته ای :

اززمانی که بیاد دارم پدرم دارای موی سفید بود و شبها در ساعات مختلف

بعد از سرفه های زیاداز خواب بیدار می شود دیگر خوابش نمی برد، هرچند که

بعضی از ایام عصبی می شود ولی مرد دنیا دیده ، باتجربه ،

فهیم و دوست داشتنی است و به نظرم می رسد که پیری زود رس دارد. اما




نامه دوست
نوشته شده در پنج‌شنبه 06 آبان 1395
بازدید : 514
نویسنده : dizajkhalil

بنام آنکه قصه های قران را برای عبرت انسان ها نازل نمود.

سلام بر تو دوست دوران

جوانی ام که هنوز فراموشمان نکرده ای.

انشا الله سرحال و قبراق پیگیر امورات زندگی

هستی و در کنار خانواده خوش. یاد خاطرات کرده

بودی و احساس کردم قصد داری افسانه هایی

را باز سازی کنی یا اینکه تصمیم به کاری

داری و یک احتمال هم دادم که ممکن

است.... شده باشی. به هر حال

مطالبی در یادداشت ها ی راکنده پیدا

کرده ام باشد که به کار آید . راستی به

یاد داری که در خیابان شهید دستغیب با هم

بودیم و اصرار کردی تا  یکدست لباس خاکی تهیه

و چند بسته سیگار آزادی در کیف  به راه آهن برویم

و زمانی به خود آمدیم که بلند گوهای راه آهن

اهواز اعلام کرد : ایستگاه پایانی است ؛

همه پیاده شوند و همزمان صدای

آژیر قرمز به گوش رسید و صدا پیچید که پناه بگیرید.

آری آن روز در 




استانبول (الف -ب)
نوشته شده در چهارشنبه 05 آبان 1395
بازدید : 637
نویسنده : dizajkhalil

راستای معرفی تعداد351نفر از

همشهری ها هفت محله که گذشته

به کشور ترکیه مسافرت غیر توریستی داشته و

صرفا برای اقامت کوتاه مدت یا بلند مدت و برای تامین معاش سفر

کرده اندو اصطلاحا 

غربت کش

بودند با تلاش محقق

محترم محمد علی نقابی

جمع آوری و به شرح زیر تهیه

شده باشد که مورد بهره برداری 

شما عزیزان قرار گرفت.برای بهره رداری به 

صفحه ادامه مراجعه نمائید.




آرایشگاه
نوشته شده در چهارشنبه 05 آبان 1395
بازدید : 550
نویسنده : dizajkhalil

 

سلمونی آقای علی شعبانی  محل گفت و شنود اخبار

محلی بود و قبلا گفتیم که این مرد از مردان خدا بود

و کاردان و خیر خواه ، ضمن کشاورزی به آرایشگری

هم می پرداخت و با دو صندلی چوبی دیوار چسب

و یک صندلی نیمه متحرک برای اصلاح  و یک

لاستیک مخصوص تیز کردن تیغ اصلاح و تعدادی

قیچی و ماشین اصلاح مکانیکی  و آن پوستر

چسبیده شده در کنار آینه از شهر ایران شهر و جاروب

و خاک اندازی برای نظافت محل و یک چراغ خوراک پزی

کوچک برای کرم کردن آب برای اصلاح ،مغازه ی نظیفی

داشت و در تابستان بعد از آب پاشی خیلی خنک می شد.

 یادم نمی آید با  بچه ها درشتی کرده باشد یا پول همراه

نداشتند ومی گفتند پدرمان می آید و حساب می کند بد

رفتاری کند بلکه بدون توقع اصلاح را انجام می داد . در

عروسی ها هم که جایگاه ایشان به عنوان آرایشگر

دامادها ویژه بود. من در دوران کودکی آرزو می کردم

جای او باشم ایشان بعد از برگشت از زیارت امام رضا ع

به هر دلیلی آرایشگری را ترک کرد و صرفا به کشاورزی

پرداخت و مغازه تبدیل شد به محل بستن جاروب 

 

 




لطیفی. حسین
نوشته شده در دوشنبه 03 آبان 1395
بازدید : 528
نویسنده : dizajkhalil

مغازه مشهدی حسین لطیفی  را بیاد داری در خیابان منتهی به میدان و مسجد ، خرماهای زاهدی و پیت های بیست لیتری نفت

با جهاز مخصوص که چوبی بود و بر روی الاغ سوار می کردحمل می شد ،تخمه آفتابگردان و شیرینی های رنگارنگ

وقلم بسته شده به نخ و آویزان به تیر چوبی مغازه و خنده های ملیح آن مرد مهربان و با اعتقاد ،با کلاه حنایی

رنگ مخصوص خودش . همسایه اش ( حبیب آقا) را فراموش نکرده ایم وقتی داستان لنبک

آبکش را در دبستان می خواندیم یاد تلاش های او برای آب رسانی به خانه ها

می افتادیم مردی با اخلاق نیکو ، خوش برخورد  وهمسر سیده اش

که دارای روحی بزرگ بود. فکر می کنم بیشتر مردم روستا از زحمات مشهدی

حبییب  بهره برده اند ،چون  آب رسانی برای تانکر آب ها ، کاهگل پشت بام ها ، باغچه های

پر گل و ریحان حیاط خانه ها ، خمیر کردن و پخت نان را آبرسانی کرده است و بر گردن همه حقی دارد.

همسایه او محمد آقا و همسرش خدیجه خانم که درب منزلشان روبروی درب مسجد بود محمد آقا مرد تلاش بود حتی

تا پایان زندگی ، صدای او وقتی مدیریت حمام را به عهده داشت برای استحمام کنندگان باعث دلگرمی و مسرّت بود همسر مومنه اش

واقعا مقید به مسایل شرعی و آگاه به مسایل رساله ای بودو

از مریدان دایمی مراسمات مسجد و نماز مغرب و عشا در

مسجد آن هم اول وقت نماز( در گذشته هنگام نماز مغرب و

نماز صبح نماز ها به جز ایام رمضان بعد از ادای اذان به

فرادا اقامه می شد و صبح ها فقط آقایان بودند ولی غروب

تعدادی خان نیز پشت پرده به نماز می آمدند به مسجد).




عشرتی.قاسم
نوشته شده در دوشنبه 03 آبان 1395
بازدید : 488
نویسنده : dizajkhalil

کفش های باغبانی و عادی بیشتر به صورت ناپلونی امروزی بود(چارق) و از چرم دوخته می شدو سایر کفش ها نیز اگر

گالش نبودند و کفش مدل امروزی و چرمی بودند، نیاز به تعمیر داشت و این کار توسط مومن خدایی بنام قاسم

عشرتی انجام می شد در واقع اکثر ساکنین در ایام عید و اول بهار و اول زمستان نیازمند او بودند تا

کفش را وصله وپینه کند بعد ها مدیریت حمام را به عهده داشت ، وقتی پیرمردان بیکار بودند

دایم کنار بساط او می نشستند و کفش دوختن او را تماشا می کردند و زمانی که مدیریت

حمام را به عهده گرفت آتش دان حمام را مدتی با لاستیک کهنه گرم می کرد تا

مازوت آماده بهره برداری شود و شعله ور .هر چند این مرد زحمت کش

بزرگواربه همراه همسر محترمه اش این محل را مدتی اداره می کرد برای اولین بار

برای زیبایی محل رخت کن از مشمع های رنگی (آبی و قرمز ) استفاده کردند .

-بی تعارفان

بی آلایشی و بدون تعارف بودن و نداشتن

حسادت در بین مردم آن روزگار زمانی نمود پیدا می کرد

که در منزل برای مصرف ماهیانه نان می پختند و به اکثر همسایه ها

نان تازه می فرستاند یا موقع چیدن میوه ها ی درختی و بوته ای، با این که

اکثر دارای باغ بودند ولی مقداری به نام نوبرانه یا چینش بهاری یا پاییزی به رهگزران

مسیر باغات و همسایگان خانه تحفه می دادند .در این ارتباط نمی توان خانواده ای را به عنوان

شاخص مطرح کرد چون همه اینگونه بودند ولی به عنوان نمونه مرحوم  عبدالرحیم طربخواه  بود که سبد

کوچکی داشت  که ظهر و عصر موقع برگشتن از باغ داخل آن را پر میوه می کرد و روی آن را با برگ مو تزیین

می نمود و در مسیر عبور خود هیچ کودک و نوجوان و پیری را از محتویات آن بی نصیب نمی کرد نمی دانم چه برکت خداوندی

در آن بود که محتویات آن تمام نمی شد و باغش نیز مثل سایر باغات همیشه آباد و سرسبز بود بگذر یم از اینکه امروزه

تمام باغات به دلیل کمبود آب زراعی به زمین های بایر تبدیل شده اند. خداوند به ابدیت رفتگان این روایت را با

انبیا و اولیا محشور و زندگان را عاقبت به خیر و موفق به دارد.

 




پورعبداله. رستمعلی
نوشته شده در دوشنبه 03 آبان 1395
بازدید : 508
نویسنده : dizajkhalil

مرحوم رستمعلی پور عبداله را به یاد دارم

با آن کلاه لبه جلوگرد  که هنگام ساخت منازل با

استفاده از گل سفت شده یا خشت ، ماله خاصی داشت که بر

سر چوبی بسته شده بود تا بتواند گل به آن سختی را صاف کند و اینکه

هرکس از محل بنایی او رد می شد می گفت اوستا خدا پدر و مادرت را بیامرزد

واقعا کارت خیلی خوب است ما که راضی هستیم .ولی سنم چندان اجازه مصاحبت  با او

را نمی دهد اما نشستن او در مسجد نزدیک دیوار شرقی و بخاری چوبی را به خاطر دارم . همسرش

که او هم خانم متدین و زرنگ بود ضمن انجام امور خانه ، در ایام پاییز و شب های پاییزی همانند دیگران 

برای تهیه آذوقه زمستانی با همسایه ها مشارکت می کرد و سیگاری  در چوب سیگاری می زد و شروع به تعریف

خاطرات می نمود اصلا نمی دانستیم چند ساعت از شب گذشته چون خوش صحبت می کرد و کلام ها را به کمال ادا می نمود

و یک موقع متوجه می شدیم که روی دستاس بلغور یا کنار زیرانداز کندم و بادام خوابمان برده و بعضا هم که صحبت

گل می انداخت و ما تحمل بی خوابی را نداشتیم اگر در منزل ما تشریف داشت می گفت بردارید به روید در

منزل ما راحت بخوابید و اگر در منزل آنها بودیم می گفت وردار وردار بروید در طبقه بالا بخوابید

خاطرات و داستان های خنده داری می گفت و من اصرار می کردم که فلان خاطره را دوباره

تکرار کن ولی حیف که در بین صحبت خوابم می برد. هرگز اختلافی بین او و همسایگان

بوجود نمی آمد و سماورزغالیش همیشه روبراه بود برای خود و میهمان.وقتی از

مسافرت تبریز بر میگشت تقریبا اولین کسی بودم که خودم را به او می رساند

تا از اخبار جدید خبر دار شوم و او نیز می گفت بالام حوصله ایله ، ایندی .




چاووشی. احمد
نوشته شده در دوشنبه 03 آبان 1395
بازدید : 526
نویسنده : dizajkhalil

کربلایی احد چاووشی هم با آن اولاغ کوچک خود وقتی از صحرا برمی گشت بعد از پیاده کردن بار ، روی سکوی جلوی درشان

می نشست وبا رهگذران سلام و علیک می کرد نوه هایش را جمع می کرد دورش و خوش می گذراند مورد احترام طایفه و اهل محل بود

در سمت شرقی داخل مسجد می نشست و نظم دهنده امور کودکان وجوانان بود . وقتی به کسی تذکر می داد یا دستور ی صادر

می کرد تا نظم مسجد برقرار باشد و بعضا نیز روحانی بالای منبر می گفت کربلا احمد عمو یک تذکری بدهید ، همه

ساکت می شدند و نظم تا پایان جلسه برقرار . پدر ها از اینکه فرزندشان توسط وی مورد تذکر قرار

گرفته بودند ناراحت نمی شدند ، مسافرت هایی هم به تبریز می کرد وبعد از چند روز

شیرینی های شکلاتی همراه می آورد ، وقتی پشت بام می رفتیم وچیزی به امانت یا تحفه بین

دو خانواده رد وبدل می شد سفارش به مراقبت از احتمال سقوط از بلندی می داد ، شبهای چهارشنبه سوری

که معمولا سه شب در پشت بام ها آتش روشن می کردیم می آمد و ضمن مراقبت از بچه های هردو خانواده ، مواظب

بود تا اتش سوزی به وجود نیاید مرد فهیمی بود چون تا زمانی که او در پشت بام بود خانم ها از پریدن روی آتش خود داری

می کردند ولی وقتی اطمینان از ایمنی کار پیدا می کرد پشت بام را ترک می کرد تا زنان و دختران نیز به بازی و

تفریح به پردازند.در اول بهار تمام شرکایی که از یک مسیر( جوب) آب آبیاری به باغات  میرساندند را جمع

می کرد تا برای بهره وری بیشتر و جلوگیری از پرت آّ ب، همه در یک روز مناطق مشخص شده را لایروبی کنند.                                               صادق




ساعی. محمد حسین
نوشته شده در دوشنبه 03 آبان 1395
بازدید : 688
نویسنده : dizajkhalil

 

محمد حسین عمو  یک شیرینی قلمی یا شیرنی

شمشیری بده یک پنجاه دیناری روی ترازو می انداختم

و با تصور اینکه بهترین خرید را کرده ام در کوچه مشغول لیسیدن

آن می شدم بعضی از روزها نیز یک شیشه یک لیتری سبز رنگ می بردم

و به مبلغ یک ریال (یک لیتر) نفت می خریدم .میدانی این اختلاف مزه و بو از کجا بود

. حاج محمد حسین ساعی که صاحب مغازه در همسایگی بود ماهی یک بشگه نفت خریداری می کرد

و توسط یک درشکه اسبی از شبستر می آورد و در جلو مغازه میگذاشت و آن را با ظرف های اندازه گیری ی

 




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران