پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بازدید : 307
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید بهروز افتخاری

فرزند حسین

متلد1341

سهادت 17/11/59 میمک

در سال 1342 شمسی نوزادی در خانه حاج حسین آقا در روستای دیزج خلیل شهرستان شبستر چشم به جهان گشود که همه اهل خانه را خوشحال و خندان کرد. پدر نوزاد که نوحه خوان روستا بود و از محبوبیت زیادی برخوردار بود، با شنیدن خبر تولد پسرش خدا را شکر کرد و در گوش فرزندش اذان گفت.

پدر و مادر، کودکشان را با تربیت قرآنی بزرگم میکردند و اکثراً صدای یا حسین (ع) یا زهرا (س) در خانهشان بلند بود.

در این محیط با صفا بود که شهید بهروز افتخاری رشد کرد و در 7 سالگی وارد دبستان مینو شد و با نمرات عالی درسهایش را سپری میکرد. بهروز کلاس آموزش قرآن ندیده بود ولی خیلی خوب قرآن تلاوت میکرد و خداوند استعداد تلاوت قرآن را به او عنایت کرده بود.

نوجوان متدین، مقطع راهنمایی را با شوق زیادی آغاز کرد. به خاطر صوت زیبایش دانش آموزان و معلمان او را دوست میداشتند چون پدرش نوحه خوان بود او نیز برخی از مرثیه های را یاد گرفته بود و زمزمه میکرد.

ایام محرم حال و هوای روستایشان متفاوت از دیگر ایام میشد. صدای زیارت عاشورا و عزاداری در آن طنین انداز میشد. شبها دستههای عزاداری به دیگر محلهها مهمان میشد. شبی عزاداران محله غیبلو مهمان کوچه بهروز شدند و پس از سینه زنی در مسجد جامع اجتماع کردند. بهروز خیلی مشتاق بود او هم نوحه خوان کند ولی پدرش نگران بود که نتواند حق جمع را اداء کند لذا مخالفت کرد.

با اصرار آقای احمد دلشاد رضایت حاج حسین را جلب کرد و بهروز با اعتماد به نفس میکروفن را بدست گرفت و برای حضرت علی اصغر(ع) نوحه خواند. عزاداران منقلب شدند و سینه زدند و از ادب و اخلاص بهروز تشکر کردند.

ورود به مقطع دبیرستان مصادف شد با پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران علیه رژیم منفور پهلوی. بهروز به همراه پدر در تظاهرات شرکت میکرد و علیه حکومت طاغوت شعار میداد او عاشق حضرت امام خمینی (ره) بود و میگفت. این رهبر بزرگی است که ملت ایران را به لطف خدا از دست ظالمان نجات داد و هر چه دستور دهد به آن عمل میکنم.

در تابستان سال 1359 جهت کار کردن در کنار پسر عمههایش به تهران رفت و روزها با عشق و علاقه کار کرد. شبها نیز عضو بسیج مستضعفین شده بود و در مسجد نگهبانی میداد.

31 شهریور 59 عراق با حمایت استکبار جهانی به ایران حمله کرد و بهروز به همراه تعدادی از بسیجیها برای گذراندن آموزش نظامی راهی پادگان شد و دورهٔ آموزش سلاح را گذراند. سپس برای دیدار والدین و اقوام به روستای دیزج خلیل برگشت و پس از زیارت آنان دوباره به تهران بازگشت و امضای پدرش را در زیر فرم ثبت نام به جبهه جعل کرد و پساندازهای چند ماه کارگری را به جنگ زدگان هدیه نمود.

در اوایل دی ماه 1359 عازم جبهههای حق گردید و به عنوان آرپیجی زن در 17/10/59 در عملیات آزاد سازی ارتفاعات میمک شرکت نمود و رشادتهای زیادی از خود نشان داد و محبوب هم رزمان خود شد.

خیانتهای ابوالحسن بنی صدر که فرماندهی کل قوا را به عهده داشت موجب عدم پشتیبانی آتش توپخانه گردید و تعدادی از نیروها مظلومانه به شهادت رسیدند. بهروز و چند نفر دیگر به شدت زخمی شد، و به بیمارستان ایلام انتقال یافتند؛ و پس از اقدامات اورژانسی به بیمارستان هدایت تهران منتقل شدند.

بهروز جراحت عمیقی داشت ولی روحیهاش را از دست نداده بود و میگفت به پدرم و مادرم اطلاع ندهید انشاالله به زودی خوب میشوم و به جبهه بر میگردم. پسر عمهاش مجبور شد وقتی بهروز را به بیمارستان شهید آیت الله مصطفی خمینی منتقل میکردند تا عمل جراحی انجام دهند، به پدر و مادر بهروز خبر دهد و آنها نیز سریع خود را بر بالین فرزندشان رساندند. بهروز حال خوبی نداشت زخمهای عمیقی داشت که او را رنج میداد.

میگفت: وقتی بر بالین بهروز بودم تشنه بود و آب طلب میکرد ولی پزشکان دادن آب را ممنوع کرده بودند. مجبور بودم پارچه را خیس کرده، بر لبان سوزانش بگذارم تا از عطش بهروز کم شود. بهروز ذکر یا حسین بر لب داشت تا این که پس از 40 روز بستری در 17/11/59 به شهادت رسید و پیکر مطهرش به شبستر آذربایجان شرقی منتقل شد و با شکوه زیادی تشیع گردید. چون اولین شهید منطقه اورنق و انزاب بود حضور مردم ستودنی شد.

پس از عزاداری، مادرش میگوید: نزدیک عید آماده مراسم چهلم بهروز میشدیم خانه ما رونق خود را از دست داده بود پدر بهروز خیلی غمگین بود. تحمل دوری او را نداشت. شبی بغضش ترکید و بلند گریه کرد و گفت: یا قمر بنی هاشم دلم برای پسرم تنگ شده است میخواهم پسرم را ببینم و ... نیمههای شب بود که در زدند. نمیدانم خواب بودم یا بیدار؟ وقتی در را باز کردم بهروز را پشت در دیدم. کد خبر: ۶۱۰۰ تاریخ انتشار: ۲۲ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۵ - 13November 2013

ماه محرم حال و هوای روستا فرق داشت. صدای زیارت عاشورا و نوحه توی کوچه پس کوچه های روستا طنین انداز می شد. شب ها دسته های عزاداری به دیگر روستاها مهمان می شدند. یک شب هم دسته ای در محله در روستای دیزج خلیل شهرستان شبستر مهمان شده بود. بهروز کوچک خیلی دلش می خواست نوحه خوانی کند ولی پدر نگران بود نکند بهروز از پس آن برنیاید. با اصرار بزرگ جمع پدر راضی شد تا میکروفون را به بهرو دهند. آن شب نوحه علی اصغر خوانده شد. عزاداران منقلب شده بودند. مجلس که تمام شد همه از بهروز تشکر کردند و همین باعث شده تا بهروز در آینده نوحه خوان خوبی شود.

***

پسر عمویش تعریف می کند: وقتی به بستر بهروز رسیدم تشنه بود و آب می خواست. پزشکان هم آب را ممنوع کرده بودند. مجبور بودم پارچه را خیس کنم و بر لبان بهروز بگذارم تا کمی از عطشش کم شود. مدام ذکر یا حسین به لب داشت تا اینکه بعد از 40 روز به شهادت رسید و چون اولین شهید محله بود با شکوه زیادی تشییع شد.

مادر شهید بهروز افتخاری می گوید: نزدیک عید آماده مراسم چهلم بهروز بودیم. رفتن بهروز پدرش را خیلی غمگین کرده بود و تحمل دوری او را نداشت. شبی بغضش ترکید و بلند گریه کرد و گفت: یا قمر بنی هاشم دلم برای پسرم تنگ شده است میخواهم پسرم را ببینم و ... نیمههای شب بود که در زدند. نمیدانم خواب بودم یا بیدار؟ وقتی در را باز کردم بهروز را پشت در دیدم.

زبانم بند آمد، چیزی نتوانستم بگویم، بهروز سلامی کرد و گفت: مادر جان به زیارت کربلا میرفتیم که گفتند پدرت خیلی بیتاب است برو او را ببین و برگرد. دیگر چیزی نفهمیدم وقتی چشم خود را باز کردم خود را روی تخت بیمارستان دیدم.

 

زبانم بند آمد و چیزی نتوانستم بگویم، بهروز سلامی کرد و گفت: مادر جان به زیارت کربلا میرفتیم که گفتند پدرت خیلی بیتاب است برو او را ببین و برگرد. دیگر چیزی نفهمیدم وقتی چشم خود را باز کردم خود را روی تخت بیمارستان دیدم. کد خبر: ۳۲۲۶۳ تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۹۳ - ۱۰:۳۱ - 29October 2014




بازدید : 277
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید اصغر شالچی زاده

فرزند غلام علی

تاریخ تولد 1344

شهادت:65/2/31

محل شهادت مهران

شهيد اصغر شاچي زاده در سال 1344 در شهر تهران و در خانواده اي مذهبي پا به عرصه هستي نهاد. دوران كودكي را به سرعت پشت سر نهاد و در 7 سالگي به مدرسه رفت. در زمان وقوع انقلاب از پخش اعلاميه و كمك به مردم مستضعف دريغ نمي كرد. بعد از پيروزي انقلاب و در پي بروز جنگ تحميلي خود را موظف ديد كه در كنار ديگر رزمندگان اسلام قرار بگيرد و دوشادوش آنها بجنگد. در پي اين مسئله، وارد خدمت مقدس سربازي شد و پس از گذراندن يك دوره كوتاه آموزشي داوطلبانه به جبهه جنگ شتافت و در سحرگاه 1365/02/31 به آغوش معبودش شتافت و برگ زريني بر تاريخ خونين انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي رقم زد.

در روز چهارم خرداد ماه 1365 روي دوش امت حزب الله تشييع شد و سپس به گلزار شهداي بهشت زهرا انتقال و در قطعه ي 53 به خاك سپرده شد.

روحش شاد و يادش گرامي باد( منبع پایگاه شهدای ارتش)




بازدید : 282
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید پرويز (مهدي) طريقي

فرزند:حسنعلی
تولد: 29/02/1341– تهران
شهادت: 08/03/1366 – شلمچه
رشته و سال ورود به دانشگاه: گفتار درماني- 1364
محل مزار: تهران- گلزار شهداقطعه 29 ردیف 132 شماره 14

زندگی نامه: شهید طریقی در تاریخ ۱۵/۲/۱۳۴۱ در تهران به دنیا آمد. وی چهارمین فرزند خانواده بود و دوران کودکی را در محله میدان شهدا تهران سپری کرد. دوران ابتدایی را در سال ۴۷ آغاز و در خرداد ماه ۵۲ به پایان رسانید. در همین دوران کودکی علاقه خاصی به فراگیری قرآن و خواندن نماز از خود نشان می‌داد. دوران راهنمایی را در سال ۵۵ به پایان رسانید. این ایام که مقارن با قیام ملت انقلابی ایران بود دوش به دوش دیگر مردم در مبارزه علیه شاه شرکت می‌کرد. دوران متوسطه را همزمان با فعالیت‌هایش در مسجد گلستانه طی کرد تا اینکه در سال ۵۹ موفق به اخذ دیپلم تجربی شد. این زمان که همزمان با آغاز جنگ تحمیلی بود بلافاصله به عضویت سپاه درآمد و به سوی جبهه‌ها شتافت. در سال‌های ۵۹، ۶۱ و ۶۲ در جبهه‌های غرب و جنوب دلاوری‌های زیادی از خود نشان داد. در سال ۶۱ ازدواج کرد که حاصل آن یک فرزند پسر بود در سال ۶۵ در کنکور شرکت کرد و در رشته گفتار درمانی دانشکده توانبخشی دانشگاه ایران پذیرفته شد ولی روح جهادگر و مبارزش باز او را به سوی جبهه فراخواند تا اینکه پس از بارها شرکت در میادین نبرد در روز ۶/۱۲/۱۳۶۶ به عنوان بسیجی عازم جبهه شد و پس از چند روز برای مأموریت ۱۵ روزه عازم منطقه عملیاتی شلمچه شد تا اینکه در روز جمعه بعدازظهر در تاریخ ۹/۳/۱۳۶۶ در روز عید سعید فطر پیکر مطهرش مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به فیض شهادت نائل شد.




بازدید : 296
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید داوود مهر آرا

فرزند آغا بالا

اسارت:1359

شهادت : 1392/2/10

سخنان امیر سرتیپ حیدری در مورد شهیدمهر آرا

 

شهید داود مهرآرا از ماه‌ها قبل از آغاز جنگ تحمیلی در تنگه‌ی چزابه مظلومانه جنگید و ۱۰ سال در سیاه‌چال‌های صدام اسیر بود،.

شهید مهرآرا به تعبیری دیگر، نمونه‌ی مجسمی از صبر و بردباری و مظلومیت و پایداری بود. مظلومیت این شهید بزرگوار در جان‌فشانی و ایثارگری‌های خاموشی است که در هیچ رسانه‌ای گفته نشده است، چراکه ماه‌ها قبل از 31 شهریور 59، رژیم بعثی عراق، پایگاه‌های مرزی ایران را مورد تهاجم قرار داد و منطقه‌ی چزابه که یگان محل خدمت شهید مهرآرا بود، از ماه‌ها قبل توسط دشمن به‌شکل ناجوانمردانه‌ای مورد حمله واقع شده بود و این عزیزان ما با مظلومیت از میهن خود دفاع می‌کردند.

روح حاکم بر تصمیم‌گیری‌های آن زمان در اختیار بنی‌صدر ملعون بود و اطلاع‌رسانی و جان‌فشانی‌هایی که شهید مهرآرا و همرزمانش در مرزها انجام می‌دادند، برای دار و دسته‌ی بنی‌صدر قابل قبول نبود و آن‌ها مترصد ایجاد تغییر در مسیر انقلاب اسلامی بودند؛ اما این شهدا با غیورمردی در برابر دشمن مقاومت کردند.

شهید مهرآرا، مظلومانه در تنگه‌ی چزابه جنگید و به اخم‌ سلسله‌مراتب آن زمان، اعتنایی نکرد. آن‌ها پایداری و رشادت کردند و ذره‌ای از خاک میهن را به دشمن ندادند و اجازه ندادند که چکمه‌های دشمنان کثیف به خاک میهن اسلامی وارد شود.

او اول مهر 1359 به اسارت دشمن درآمد و 10 سال در سیاه‌چال‌های رژیم صدام مقاومت کرد و این اسارت، با اسارتی که در چند سال بعد از آن اتفاق افتاد، متفاوت بود چراکه اگر چند سال از جنگ بگذرد، رزمندگان با فرهنگ دفاعی آشنا می‌شوند، اما این‌که یک نفر یک روز بعد از جنگ اسیر شود، باید صبر و تحمل زیادی داشته باشد.

: صبر، استقامت و پایداری این شهید، نشأت‌ گرفته از ایمان و باور ایشان و همرزمان او بود و شاهد بودیم این شهید 10 سال در سیاه‌چال‌های رژیم بعث اسیر بود، اما خم به ابرو نیاورد و از کیان و آرمان‌های نظام جمهوری اسلامی دفاع کرد و حتی بعد از اسارت نیز در خدمت به نظام اسلامی کوتاهی نکرد و دوباره در لشکر 92 به خدمت پرداخت.

‌ این شهید گران‌قدر همچنین بعد از دفاع مقدس و با وجود تحمل 10 سال اسارت، به‌ عنوان مدیر عملیات نیروی زمینی ارتش به نظام خدمت کرد.

خانواده‌ی شهید مهرآرا، خانواده‌ای شریف، نجیب و از‌خودگذشته است: خانواده‌ی این شهید 10 سال غربت او را تحمل کرد و عاشقانه انتظار وصال او را کشید و با وجود این‌که این شهید بعد از 10 سال اسارت وضعیت جسمی خوبی نداشت، اما خانواده‌ی او، عاشقانه از وی حمایت کرد.

من به عنوان همرزم و همسنگر شاهد بودم که شهید مهرآرا با تمام وجود در یک جبهه واحد علیه کفر جنگید و شهادت وی را به خانواده محترمشان تسلیت عرض می کنم.

جانشین فرمانده نیروی زمینی در پایان با قدردانی از خانواده مهرآرا ادامه داد: خانواده بزرگوار از وی طرفداری کردند و او را در شادی و غم همراه بودند لذا امروز  وی بالای دستان پرمحبت و پرمهر به سوی خداوند تبارک تشییع و بدرقه شد.




بازدید : 247
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید رضا افسری آذر

نام پدر: خليل
محل تولد: 1342
محل شهادت: بانه

تاریخ شهادت: 1362/07/23
گلزار شهیدبهشت زهرا(س) تهرانمزار شهید: قطعه: 28, رديف: 3, شماره: 18

شهید رضا افسری آذر در تاریخ چهاردهم مرداد 1342 در قریه دیزج خلیل غلیا از توابع شهرستان شبستر دیده به جهان گشود وی كه اولین فرزند خانواده بود تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در تهران گذرانید و پس از آن در هنرستان فنی مالك اشتر در رشته تأسیسات ( تهویه وتبریه ) دیپلم فنی را اخذ نمود در شروع انقلاب اسلامی بطور فعال در راهپیمایی ها و تظاهرات شركت می جست با اعلام بسیج به اتفاق برادران خود در مسجد ابوالفضل و پس از آن در مسجد علی بن موسی الرضا عضویت داشت و مدتی نیز بطور افتخاری در بیمارستان خانواده ارتش در خدمت مجروحین جنگ تحمیلی فعالیت مینمود پس از اخذ دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و اولین داوطلب گردان جنة ا... در پادگان مهندسی بروجرد بود كه به منطقه بانه اعزام گردیدند و گردان مربوطه در حین ماموریت یك شهید تقدیم اسلام و انقلاب نمودند در بمباران هواپیمایی بعثی به شهر بانه تركش راكت هواپیما به ایشان اصابت نمود كه پس از انتقال به بیمارستان بانه به درجه رفیع شهادت نائل گردید به گفته همرزمش آخرین كلام شهید رضا افسری آذر

 

شهید رضا افسری آذر چهاردهم مرداد 1342، در تبریز چشم به جهان گشود. پدرش خليل و مادرش، صاحب نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تأسیسات درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. بيست و سوم مهر 1362، با سمت راننده در بانه بر اثر بمباران هوایی توسط نیروهای عراقی شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

خاطره ای از شهید:

با رضا هر دو در بسیج مسجد علی بن موسل الرضا در خیابان صفا فعالیت می کردیم در شروع جنگ تحمیلی قرار اعزام به جنوب قبل از سقوط خرمشهر از ستاد اعلام گردید چند نفر از جمله من و رضا هم فرم پر کردیم شب اعزام در مسجد بودیم و صبح به اتفاق به خانه رفتیم تا خداحافظی کرده و اعزام شویم در خانه پدر مرحوم می گفت من مخالفتی ندارم ولی یکی از شما اجازه رفتن دارید که بحث شروع شد رضا می گفت علی درسش خوب است و می‌تواند در آینده تحصیلات عالیه داشته باشد منهم می گفتم من از نظر دوره های نظامی بیشتر وارد هستم وتو چون پسر ارشد خانه هستی باید بمانی و درآخر کار به شیر یا خط رسید و من برنده شدم هرچند که پس از چند روز سازماندهی در پادگان امام حسین به دستور بنی‌صدر از اعزام نیروها جلوگیری شد و هیچ نیروی اعزام نشد.

در پادگان مهندس بروجرد قرار بود گردان داوطلب جندالله جهت اعزام به مناطق مرزی تشکیل گردید در صحبگاه فرمانده پادگان و فرمانده لشگر و مسوول سیاسی ایدئولوژی ضمن سخنرانی و تشویق حاضرین به حضور در گردان مربوطه خواستار داوطلبین شدند همه بحالت نشسته در صبحگاه حضور داشتند صدای فریاد من که از گلوی رضا با برخاستن و باز کردن مشت همراه بود همه را متوجه خود کرد و پس از آن صداهای من بود که پشت سرهم شنیده می شد و گردان جندالله تشکیل گردید پس از اتمام صبحگاه دور رضا را گرفتند و به شوخی گفتند که تو ما را به این گردان کشاندی و اگر اتفاقی برای ما بیفتد و ای بجا است رضا با چهره ای آرام گفت بچه‌ها اگر اتفاقی بیفتد فقط برای من می‌افتد.

سرانجام گردان جندالله به بانه اعزام شد و پس از مراجعت به پادگان فقط یک شهید داده بودند آن هم رضا...

منبع: اداره اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ




بازدید : 276
نویسنده : dizajkhalil

توجه:اطلاعات ارایه شده زیرصرفاً گپی از سایت های اینترنتی است

شهید علی دل هنر

فرزند: فضل اله

تاریخ تولد:1342

تاریخ شهادت24/2/65

شهید حاج علی دل هنر فرزند فضل الله، در سال 1343 شمسی در میان خانواده ای متدین و مذهبی در یکی از باغ های شمیران پا به عرصه گیتی گذاشت، او را که در عید قربان به دنیا آمده بود حاج علی نامیدند. سه ساله بود که به همراه خانواده به حوالی میدان شهدا نقل مکان کردند از همان دوران کودکی به یادگیری علوم اسلامی علاقه فراوان داشت و زمانی که کودکی بیش نبود به محافل و هیات های مذهبی می رفت و به یادگیری قرآن می پرداخت. برای انجام واجبات اهمیت بسیاری قائل بود و قبل از رسیدن به سن تکلیف، آنها خود را انجام می داد

دوره ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه 17 شهریور گذراند و دوره دبیرستان را در هنرستان فنی مشغول به تحصیل شد. وی در سال 1362 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و بعد از گذراندن دوره مقدماتی در پادگان امام حسین (ع) به همراه گروهی از یاران به لبنان و سوریه عزیمت کرد و با صهیونیست ها به مبارزه پرداخت

بعد از فرمان امام خمینی مبنی بر این که راه قدس از کربلا می گذرد به ایران بازگشت و به جبهه های حق علیه باطل شتافت. در سال 1363 از ناحیه زانو مجروح شد و او را به تهران منتقل کردند، ولی عشق به امام خمینی و فرمان برداری از ایشان اجازه لحظه ای درنگ را به او نمی داد و پیش از این که به طور کامل بهبود یابد به جبهه باز گشت. او چندین بار زخمی شد ولی احساس مسئولیتش نمی گذاشت مبارزه را رها کند

آخرین مسئولیت وي در محور لشکر سیدالشهداء (ع) بود و سرانجام در صبح روز 24 اردیبهشت ماه سال 1365 مصادف با ماه مبارک رمضان در منطقه شرهانی بر اثر برخورد موشک به ماشینش به درجه رفیع شهادت رسيد و به لقاء پروردگار نائل گرديد

مزار این شهید بزرگوار در بهشت زهرا، قطعه 54 است.روحش شاد و يادش گرامي باد(منبع پایگاه شهدای ارتش)




post
نوشته شده در شنبه 09 بهمن 1400
بازدید : 260
نویسنده : dizajkhalil




دبیرستان رضا خورشیدی
نوشته شده در شنبه 25 دی 1400
بازدید : 704
نویسنده : dizajkhalil

 

 

نیمه اول سال پنچم بود که به دبیرستان رضا خورشیدی نقل مکان شد و به دلیل تغییر سیستم

تحصیلی به راهنمایی ،کلاس های راهنمایی در آنجا شروع شد مدرسه ای که آزمایشگاهی

داشت و کادر آموزشی تغییر کرده بود ، تعدادی از کلاس ها به صورت مختلط بود و برای

هر درسی معلمی جدا ( آقا و خانم) سر کلاش حاضر می شد، دیگر مثل دبستان

مینو نبود که شاگردان فقط از هفت محله باشند بلکه شاگردان جدیدی از وایقان

و نوجده هم به کلاس ها اضافه شده بود، سطح تحصیلی معلمین و رفتار

های آنان فرق کرده بود،برنامه های دو هزار و پانصد ساله تشکیل

می شد و بعضا والدین برای مسایلی به مدرسه دعوت می شدند،

دختران و پسران مثل خواهر و برادر در کنار هم بودند هرچند که کوری

خوانی هایی  در کلاس بین این دو قشر وجود داشت ولی افکار منفی بین

آنان واقعا در حد صفر بود و هنوز هم بعد از گذشت سالها از این کلاس ها دختران

و پسران همکلاسی آن روزگار خیلی محترمانه با همدیگر سلام وعلیک دارند و احترام

همدیگر را رعایت می کنند. دبیران آقا و خانم را هر کجا ببینند تکریم می کنند ،کادر تربیتی آن

روزگار عبارت بودند از آقایان رستمعلی نقابی، حسین نقابی، محمد زاده ،میرزا محمد زاده،رسول زاده،

میرزایی ، کبود،خانم ها جعفری ، رشدی،کلام الهی، ،مزین دیزجی و ... که اکثر دانشگاه دیده

بودندیا در سطوح بالای تربیت معلمی و بیشتر دبیران از تبریز می آمدند.یادشان گرامی و

عاقبتشان به خیر . جا دارد از مدیریت  و ارشادات اخلاقی مرحوم برادران نقابی در آن

دوران  یادی شود که روابط اخلاقی خوبی را در آن محیط  مختلط برقرار کرده بودند.

ماجرای درخت کاری سمت جنوب حیاط دبیرستان ، مسابقات مختلف بویژه الاغ

سواری در جشن سلطنتی ،رد وبدل شدن نگاتیو پلی گپی سوالات امتحانی،

جابجایی تخته پاک کن اسفنجی آجری رنگ با آجر یا تخته  نگهدار چلو درب

کلاس برای سر بسر گذاشتن با دبیر ، رفتن اردو با بعضی از دبیران ،

گرفتن تغذیه رایگان بعضی از بچه ها با لطایف الحیل یا تهدید ،

خواندن کتاب های ممنوعه سیاسی وایجاد ارتباط پنهانی با

دانش آموزان مورد اعتماد ،رفتن به باغات برای درس

خواندن وتماشای فیلم های باراتا و مرد شش میلیون دلاری..

.. هریک داستانی جداگانه است که مجال پرداختن به تک تک آنها

از حوصله خارج است.نیاز به عنوان نیست که این دبیرستان نیز در ارتقاء

علمی منطقه خدمات شایانی داشته است. من دبیرستان گلشن راز شبستر

را نیز تجربه کرده ام  ولی خاطرات این دوران  با خلد آشیان حسین پررنگ که به حق

جوانی فهیم ، خداجوی ،درد آشنا ، با ادب و محجوب بود شروع و خاتمه می یابد.چند مدتی

نیز بادوستان بزرگوار ومتدین و تلاشگر حسن کا ظم پور و قاسم ناپیدا به اتفاق چهار نفری خاطراتی

بیاد ماندنی بر خود بوجود آوردیم.




عکس یادگاری
نوشته شده در شنبه 25 دی 1400
بازدید : 530
نویسنده : dizajkhalil




قاضی. مستوره
نوشته شده در جمعه 23 مهر 1400
بازدید : 534
نویسنده : dizajkhalil

 

برادران قاضی  که خانواده ای محترم و با ادب و میهمان نواز بودند بیشتر در تابستان ها به روستا می آمدند ولی مستور ه

عمه ( به دلیل مهربان بودن و تحمل اذیت های من ، وی را عمه خود می دانم و به به همین نام نیز صدا می زدم) در

اکثر ایام متحمل شلوغی های من می شد و اکثر اوقات را به خانه آنها می رفتم تا ضمن بازی مورد پذیرایی نیز

قرار بگیرم تنها نبودم بلکه تعدادی از بچه های هم سن و سال هم با من بودند و چه سر و صدایی می شد و

عمه در موقع دعوا های کودکانه چه مدیریت زیبایی داشت . هنوز هم کلمات محبت آمیز او در گوشم نجوا

می کنند ( شما دوستید ، فامیلید ، عزیز ید ، همدیگر را ماچ کنید  یک ماچ هم به عمه بدهید تا اختلاف ها تمام شود، فدایتان شوم ، قربون اون عمه گفتن  شما) 

- هنوز تلفنی احوالپرسشون هستم

م




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران